ديديم كه مردم شهر انطاكيه چگونه به مخالفت با پيامبران الهى قيام كردند اكنون
ببينيم سرانجام كارشان چه شد؟
قرآن در اين زمينه مى گويد: ((ما بر قوم او بعد از وى هيچ لشكرى از آسمان نفرستاديم
، و اصولا سنت ما چنين نيست كه براى نابود ساختن اين اقوام سركش
متوسل به اين امور شويم (و ما انزلنا على قومه من بعده من جند من السماء و ما كنا منزلين
).
ما نيازى به اين امور نداريم ، تنها يك اشاره كافى است كه همه آنها را خاموش سازيم و
به ديار عدم بفرستيم و تمام زندگى آنها را در هم بكوبيم .
تنها يك اشاره كافيست كه عوامل حيات آنها تبديل به
عامل مرگشان شود، و در لحظه اى كوتاه و زودگذر طومار زندگانيشان را درهم پيچد!
سپس مافزايد: تنها يك صيحه آسمانى تحقق يافت ، صيحه اى تكان دهنده و مرگبار،
ناگهان همگى خاموش شدند! (ان كانت الا صيحة واحدة فاذا هم خامدون ).
آيا اين صيحه صداى صاعقه اى بود كه از ابرى برخاست و بر زمين نشست ، لرزه اى
بر همه چيز افكند، و تمام عمارتها را ويران ساخت ، و آنها از شدت وحشت تسليم مرگ
شدند؟
يا صيحه اى بود كه بر اثر يك زمين لرزه شديد از
دل زمين برخاست و در فضا طنين افكند و موج انفجارش همه را به كام مرگ كشيد؟!
تفسير نمونه جلد 18 صفحه 358
هر چه بود يك صيحه ، آن هم در يك لحظه زودگذر، بيش نبود، فريادى بود كه همه
فريادها را خاموش كرد، و تكانى بود كه همه را بيحركت ساخت ، و چنين است قدرت
خداوند، و چنان است سرنوشت يك قوم گمراه و بى ثمر!
سزا خود همين است مربى برى را!
|
در آخرين آيه مورد بحث با لحنى بسيار گيرا و مؤ ثر بر خورد تمام سركشان تاريخ
را با دعوت پيامبران خدا يكجا مورد بحث قرار داده مى گويد: وا حسرتا بر اين بندگان
كه هيچ پيامبرى براى هدايت آنها نيامد مگر اينكه او را به باد استهزا گرفتند (يا حسرة
على العباد ما ياتيهم من رسول الا كانوا به يستهزؤ ن ).
واى بر آنها كه دريچه هاى رحمت خدا را به روى خود بستند! اسفا بر آنها كه چراغهاى
هدايت خويش را شكستند!
بيچاره و محروم از سعادت آن گروهى كه نه تنها گوش هوش به نداى رهبران ندهند،
بلكه به استهزا و سخريه آنها بر خيزند، سپس آنها را از دم شمشير بگذرانند، در حالى
كه آنها سرنوشت شوم طغيانگران بى ايمان را
قبل از خود ديده بودند و سرانجام دردناكشان را با گوش شنيده يا در صفحات تاريخ
خوانده بودند اما كمترين عبرتى نگرفتند، و درست در همان وادى گام نهادند و به همان
سرنوشت گرفتار شدند!
روشن است اين جمله گفتار خدا است چون تمام اين آيات از سوى او بيان مى شود، ولى
البته جمله حسرت به معنى ناراحتى درونى در برابر حوادثى كه كارى از دست انسان
در مورد آن ساخته نيست در باره خداوند معنى ندارد، همان گونه كه خشم و غضب و مانند آن
نيز به مفهوم حقيقى در مورد او وجود ندارد، بلكه منظور اين است كه
حال اين تيره روزان چنان بود كه هر انسانى از وضع آنها آگاه مى شد متاسف و متاثر
ميگشت كه چرا با اين همه وسائل نجات در اين
تفسير نمونه جلد 18 صفحه 359
گرداب هولناك غرق شوند؟!.
تعبير به ((عباد)) (بندگان خدا) اشاره به اين است كه تعجب از اين است كه بندگان
خدا كه غرق نعمتهاى او هستند دست به چنين جناياتى زدند.
1 داستان رسولان ((انطاكيه ))
((انطاكيه )) يكى از قديمترين شهرهاى شام است كه به گفته بعضى در سيصد
سال قبل از مسيح (عليهالسلام ) بنا گرديد، اين شهر در روزگار قديم از حيث ثروت و
علم و تجارت يكى از سه شهر بزرگ كشور روم محسوب مى شد.
شهر انطاكيه تا حلب كمتر از يكصد كيلومتر و تا اسكندريه حدود شصت كيلومتر فاصله
دارد.
اين شهر در زمان خليفه دوم به دست ابو عبيده جراح فتح شد، و از دست روميان در آمد، مردم
آن كه مسيحى بودند پرداخت جزيه را پذيرفتند، و بر آئين خود باقى ماندند.
بعد از جنگ جهانى اول اين شهر به تصرف فرانسويان در آمد، و چون فرانسويان
خواستند شام را رها كنند و غالب اهل انطاكيه مسيحى و با فرانسويان همكيش بودند و
نخواستند در آشوبهائى كه پس از خروج آنها از شام در اين كشور اتفاق مى افتد به
مسيحيان آسيب رسد، آن را به تركيه دادند!
((انطاكيه )) براى مسيحيان مانند مدينه براى مسلمانان دومين شهر مذهبى محسوب مى شود،
و شهر اولشان بيت المقدس است كه حضرت مسيح (عليهالسلام ) دعوت خود را از آنجا آغاز
كرد، و بعدا گروهى از مؤ منان به مسيح (عليهالسلام )
تفسير نمونه جلد 18 صفحه 360
به انطاكيه هجرت كردند و پولس و برنابا بدان شهر رفتند و مردم را به اين آئين
خواندند و از آنجا دين مسيح (عليهالسلام ) گسترش يافت ، و به همين جهت در قرآن مجيد از
اين شهر به خصوص (در آيات مورد بحث ) سخن به ميان آمده .
مفسر عاليقدر ((طبرسى )) در ((مجمع البيان )) چنين مى گويد: حضرت مسيح
(عليهالسلام ) دو فرستاده از حواريين به شهر انطاكيه فرستاد، هنگامى كه آنها به
نزديكى شهر رسيدند پيرمردى را ديدند كه چند گوسفند را به چرا آورده بود اين همان
((حبيب ، صاحب يس )) بود، آنها بر او سلام كردند پيرمرد جواب داد و پرسيد شما
كيستيد؟ گفتند: فرستادگان عيسى هستيم ، آمده ايم شما را از عبادت بتها به سوى عبادت
خداوند رحمان دعوت كنيم .
پيرمرد پرسيد: آيا معجزه و نشانه اى هم داريد؟
گفتند: آرى بيماران را شفا مى دهيم ، و نابيناى مادرزاد و مبتلا به ((برص )) را به اذن
خداوند بهبودى مى بخشيم .
پيرمرد گفت : من فرزند بيمارى دارم كه سالها در بستر افتاده .
گفتند: با ما بيا تا به خانه تو برويم و از حالش خبر گيريم .
پيرمرد همراه آنها رفت و آنها دستى بر تن فرزند او كشيدند، به فرمان خدا سالم از
جاى برخاست !
اين خبر در شهر پخش شد و به دنبال آن خداوند گروه كثيرى از بيماران را به دست آنها
شفا داد.
تفسير نمونه جلد 18 صفحه 361
آنها پادشاهى بتپرست داشتند، خبر به او رسيد آنها را فرا خواند و پرسيد شما كيستيد؟
گفتند: فرستادگان عيسى هستيم ، آمده ايم تو را از عبادت موجوداتى كه نه مى شنوند و
نه مى بينند، به عبادت كسى كه هم شنوا و هم بيناست دعوت كنيم .
پادشاه گفت : آيا معبودى جز خدايان ما وجود دارد؟
گفتند: آرى همان كسى كه تو و معبودهايت را آفريد!
پادشاه گفت : برخيزيد! تا من در باره شما انديشه كنم (و اين تهديدى نسبت به آنها
بود) سپس مردم آن دو را در بازار گرفتند و زدند.
ولى در روايت ديگرى چنين آمده كه دو فرستاده عيسى (عليهالسلام ) دستشان به پادشاه
نرسيد و مدتى در آن شهر ماندند، روزى پادشاه از قصر خود بيرون آمده بود، آنها صدا
را به تكبير بلند كرده و نام الله را به عظمت ياد كردند، پادشاه در غضب شد و دستور
حبس آنها را صادر كرد، و هر كدام را يكصد تازيانه زد.
هنگامى كه اين دو فرستاده مسيح تكذيب شدند و مضروب گشتند حضرت مسيح (عليهالسلام
) ((شمعون الصفا)) را كه بزرگ حواريين بود به
دنبال آنها فرستاد.
((شمعون )) به صورت ناشناخته وارد شهر شد، و طرح دوستى با اطرافيان شاه ريخت
، آنها از دوستى او لذت بردند، و خبر را به پادشاه رسانيدند، او نيز از وى دعوت كرد
و از همنشينان خود قرار داد و احترام نمود.
((شمعون )) روزى گفت : اى پادشاه ! من شنيده ام دو نفر در حبس تو زندانى شده اند، و
هنگامى كه تو را به غير آئينت خوانده اند آنها را زده اى ؟ آيا هيچ به سخنان آنها گوش
فرا داده اى ؟!
شاه گفت : خشم من مانع از اين كار شد.
((شمعون )) گفت : اگر پادشاه صلاح بداند آنها را فرا خواند، تا ببينيم چه چيز در
چنته دارند؟
تفسير نمونه جلد 18 صفحه 362
پادشاه آنها را فرا خواند. ((شمعون )) (گوئى هيچ آنها را نمى شناسد) به آنها گفت
چه كسى شما را به اينجا فرستاده است ؟!
گفتند: خدائى كه همه چيز را آفريده ، و هيچ شريكى براى او نيست .
گفت : نشانه و معجزه شما چيست ؟
گفتند هر چه تو بخواهى !
شاه دستور داد غلام نابينائى را آوردند و آنها به فرمان خدا او را شفا دادند، پادشاه در
تعجب فرو رفت ، در اينجا شمعون به سخن در آمد و به شاه گفت آيا اگر چنين درخواستى
از خدايانت ميكردى آنها نيز قادر بر چنين كارى بودند؟
شاه گفت : از تو چه پنهان كه خدايانى كه ما مى پرستيم نه ضررى دارند، و نه سود و
خاصيتى !
سپس پادشاه به آن دو گفت : اگر خداى شما بتواند مرده اى را زنده كند ما به او و به
شما ايمان مى آوريم .
گفتند: خداى ما قادر بر همه چيز هست .
شاه گفت : در اينجا مرده اى است كه هفت روز از مرگ او ميگذرد هنوز او را دفن نكرده ايم ، و
در انتظار اين هستيم كه پدرش از سفر بيايد.
مرده را آوردند و آن دو آشكارا دعا مى كردند، و شمعون مخفيانه ، ناگهان مرده تكانى خورد
و از جا برخاست ، و گفت من هفت روز است كه مرده ام و آتش دوزخ را با چشم خود ديده ام ، و
من به شما هشدار مى دهم همگى به خداى يگانه ايمان بياوريد.
پادشاه تعجب كرد، هنگامى كه شمعون يقين پيدا كرد كه سخنانش در او مؤ ثر افتاده ، او
را به خداى يگانه دعوت كرد و او ايمان آورد، و
اهل كشورش نيز به او پيوستند، هر چند گروهى به كفر خود باقى ماندند.
تفسير نمونه جلد 18 صفحه 363
نظير اين روايت در تفسير عياشى از امام باقر و امام صادق (عليهالسلام ) نيز
نقل شده است هر چند در ميان آنها تفاوتهائى وجود دارد.
ولى با توجه به ظاهر آيات گذشته ايمان آوردن
اهل آن شهر بسيار بعيد به نظر مى رسد چرا كه قرآن مى گويد آنها به وسيله صيحه
آسمانى هلاك شدند.
ممكن است در اين قسمت از روايت اشتباهى از ناحيه راوى صادر شده باشد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه تعبير به ((مرسلون )) در آيات فوق نشان مى دهد كه
آنها پيامبر و فرستاده خدا بودند، بعلاوه قرآن مى گويد مردم شهر به آنها گفتند شما
جز بشرى همانند ما نيستيد، و خداوند چيزى نازل نفرموده است .
اينگونه تعبيرات در قرآن مجيد معمولا در مورد پيامبران الهى آمده است ، مگر اينكه گفته
شود كه فرستادگان پيامبران نيز فرستاده خدا هستند اما اين توجيه بعيد به نظر مى
رسد.
2 - نكته هاى آموزنده اين داستان
از آنچه در آيات بالا پيرامون اين داستان خوانديم
مسائل بسيارى مى توان آموخت كه از جمله امور زير است : الف - افراد با ايمان در راه خدا
هرگز از تنهائى وحشت نمى كنند، همانگونه كه يك فرد مؤ من همچون حبيب نجار از انبوه
مشركان شهر وحشت نكرد، على (عليهالسلام ) مى فرمايد ايها الناس لا تستوحشوا فى
طريق الهدى لقلة اهله : ((اى مردم هرگز در طريق هدايت به خاطر كمى نفرات وحشت
نكنيد)).
تفسير نمونه جلد 18 صفحه 364
ب - مؤ من عاشق هدايت مردم است ، و از گمراهى آنها رنج مى برد، حتى بعد از شهادتش نيز
آرزو ميكند اى كاش ديگران مقامات او را مى ديدند و ايمان مى آوردند!.
ج - محتواى دعوت انبياء خود بهترين گواه بر هدايت و حقانيت آنهاست (و هم مهتدون ).
د - دعوت به سوى الله بايد خالى از هر گونه چشمداشت پاداش باشد تا اثر كند.
ه- گاهى گمراهيها عامل مخفى و پنهانى ندارد بلكه
ضلال مبين و آشكار است و بت پرستى و شرك مصداق روشن
ضلال مبين محسوب مى شود.
و - مردان حق بر واقعيات تكيه مى كنند و گمراهان بر موهومات و پندارها.
ز - اگر شوم و نكبتى وجود داشته باشد سرچشمه آن خود انسان و
اعمال او است .
ح - ((اسراف )) عامل بسيارى از بدبختيها و انحرافات است .
ط - وظيفه پيامبران و رهروان راه آنها بلاغ مبين و دعوت آشكار در همه زمينه هاست ، خواه
مردم پذيرا شوند يا نشوند.
ى - اجتماع و جمعيت از عوامل مهم پيروزى و عزت و قوت است (و عززناهما بثالث ).
ك - خداوند براى درهم كوبيدن ياغيان سركش لشكرهاى عظيم آسمان و زمين را بسيج نمى
كند، بلكه با يك اشارت همه چيز آنها را در هم مى كوبد.
ل - ميان شهادت و بهشت فاصله اى وجود ندارد و شهيد
قبل از آنكه از مركب بر زمين بيفتد در آغوش حور العين قرار مى گيرد.
تفسير نمونه جلد 18 صفحه 365
م - خداوند نخست انسان را از گناه شستشو مى كند و بعد او را در جوار رحمتش جاى مى دهد
(بما غفر لى ربى و جعلنى من المكرمين ).
ن - از مخالفت و سرسختى دشمنان حق نبايد وحشت كرد چرا كه اين برنامه هميشگى آنها در
طول تاريخ بوده است (يا حسرة على العباد ما ياتيهم من
رسول الا كانوا به يستهزؤ ن ).
چه حسرتى از اين برتر و بالاتر كه انسان درهاى هدايت را به خاطر تعصب و لجاجت و
غرور به روى خود ببندد و آفتاب عالمتاب حق را نبيند.
س - ايمان آورندگان به انبياء قبل از همه مستضعفان جامعه بودند، (و جاء
رجل من اقصى المدينه ).
ع - همانها بوده اند كه در راه طلب هرگز خسته نمى شدند، و تلاش و كوشش آنها محدود
به هيچ حدى نبود (يسعى ).
ف - شيوه تبليغ را بايد از رسولان الهى ياد گرفت كه از تمام روشها و تاكتيكهاى مؤ
ثر براى نفوذ در دلهاى بيخبران استفاده ميكرد كه نمونه اى از آن در آيه فوق و
رواياتى كه در تفسير آن آمده است مشاهده مى شود.
3 - پاداش و عذاب برزخ
در آيات بالا آمده بود كه ((مؤ من )) مزبور بعد از شهادت در بهشت الهى جاى گرفت و
آرزو مى كرد ايكاش بازماندگان از سرنوشت او آگاه مى شدند، مسلما اين آيات همانند
آيات مربوط به شهيدان مربوط به بهشت جاويدان رستاخيز نيست كه بر طبق آيات ورود
در آن بعد از رستاخيز مردگان و حساب محشر صورت خواهد گرفت .
از اينجا روشن مى شود كه ما بهشت و دوزخى نيز در برزخ داريم كه شهيدان در آن متنعم ،
و طاغيان همچون ((آل فرعون )) صبح و شام در برابر آتش آن قرار
تفسير نمونه جلد 18 صفحه 366
مى گيرند، و با توجه به اين مطلب بسيارى از مسائلى كه در مورد بهشت و دوزخ وارد
شده ، همانند آنچه در روايات معراج و امثال آن آمده است ،
حل مى شود.
4 - پيشگامان امتها!
در تفسير ((ثعلبى )) از پيغمبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) چنين
نقل شده : سياق الامم ثلاثة لم يكفروا بالله طرفة عين : على بن ابى طالب (عليهالسلام
) و صاحب يس و مؤ من آل فرعون ، فهم الصديقون و على افضلهم : ((پيشگامان امتها سه
نفر بودند كه هرگز حتى به اندازه يك چشم به هم زدن به خدا كافر نشدند: على بن
ابى طالب ، و صاحب يس (حبيب نجار) و مؤ من آل فرعون ، آنها پيامبر زمان خود را (قولا و
عملا) تصديق كردند و على برترين آنهاست )).
همين معنى در تفسير ((در المنثور)) به عبارت ديگرى از
رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده است كه فرمود: الصديقون ثلاثة :
حبيب النجار مؤ من آل يس الذى قال يا قوم اتبعوا المرسلين ، و
حزقيل مومن آل فرعون الذى قال ا تقتلون رجلا ان
يقول ربى الله ، و على بن ابى طالب (عليهالسلام ) و هو افضلهم : ((تصديق
كنندگان انبيا سه كس بودند: ((حبيب نجار)) مؤ من
آل يس كه صدا زد اى قوم من ! از فرستادگان خدا تبعيت كنيد، و
((حزقيل )) مؤ من آل فرعون كه (به هنگام دفاع از موسى در برابر توطئه
قتل كه از سوى فرعونيان ترتيب داده شده بود) گفت : آيا مردى را مى خواهيد به
قتل برسانيد كه مى گويد: پروردگار من الله است ؟! و على بن ابى طالب كه
برترين آنهاست )).